|
حرف های دل |
|
می نویسم برای تو |

من تموم قصه هم قصه ی توست![]()
اگه غمگینه اگه غمگینه اون از غصه ی توست![]()
یه دفعه مثل یه آهو توی صحرا رمیدی![]()
بس که چشم تو قشنگ بود گله ی گرگ و ندیدی![]()
دل نبود توی دلم تورو گرگانبینن![]()
اونا با دندونه تیز به کمینت نشینن![]()
الهی من فدای تو چیکار کنم برای تو![]()
اگه تو این بیابونا خاری بره به پای تو![]()
+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم دی 1386ساعت 23:25 توسط سایه و پلنگش....... |
لحظه ای با من باش تا از آن لحظه برویم تا گل که ببندم از نگاه تو به هر ستاره پل لحظه ای با من باش تا که از تو نفسی تازه کنم تا از آن لحظه با تو سفری آغاز کنم سفری تا ته بیشه های سر سبز خیال.. تا به در وازه شهر آرزوهای محال سفری در خم و پیچ گذر ستاره ها از میون دشت پر خاطره ترانه ها لحظه ها با من باش لحظه ای با من باش تا به باغ چشم تو پنجره ای باز کنم از تو شعرو قصه و ترانه ای ساز کنم شعری هم صدای بارون رنگ سبز جنگل و آبی دریا قصه ای به رنگ و عطر قصه های عشق و عاشقهای دنیا از یه لحظه تا همیشه میشه از تو پر گرفت تا اوج ابرها کوچه پس کوچه شهر رو با خیالت پرسه زد تا مرز فردا لحظه ای با من باش لحظه ای با من باش![]()

+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم دی 1386ساعت 23:12 توسط سایه و پلنگش....... |
تو را می پرستم.... چهره ی زیبای خود را از رخ من وا مگیر جز به آغوش چمن یا دامن من جا مگیر راز عشق خویش را آهسته خوان در گوش من جست و جو کن عشق را در گرمی آغوش من من تو را تا بی کران ها... من تو را تا کهکشان ها... از زمین تا آسمان ها... دوست دارم... می پرستم... من تو را هم چون اهورا... من تو را هم چون مسیحا ... هم چو عطر پاک گل ها... دوست دارم... می پرستم... من تو را با هستی خود با وجودم عاشقم با خون خود با تار وپودم من تو را با لحظه های انتظارم عاشقم با این نگاه بی قرارم من تو را هم چون پرستو... یاسمن ها نسترن ها... من تو را با آنچه هستی.. دوست دارم... می پرستم.... به یاده تمامه لحظه های خوبه با تو بودن![]()
+ نوشته شده در سه شنبه چهارم دی 1386ساعت 18:39 توسط سایه و پلنگش....... |
غصه ..... ؟!!! بهم میگی غصه تو دلته ولی نمی گی چی...!!! بهم می گی یه برنامه هایی داری ولی نمی گی چی...!!! بهم می گی یه چیزی بهت بگم ولی نمی گی چی...!!! می خوای از غصه هات به من نگی که یه وقت من لطمه بخورم.. ولی نمی دونی من چقدر از نگفتنش لطمه می خورم ...!!! غصه هایی که تو دلته شاید یه کمش رو بتونم حدس بزنم... ولی حدس های من خیلی احمقانست... چرا نباید بدونم چی تو دلته...!!! چرا فکر می کنی غصه هات فقط مختص خودته و خودت می تونی حلش کنی...؟!!! دوست داری یه نفر رو داشته باشی که بتونی شادی و غصه هات رو باهاش تقسیم کنی ولی نمی کنی...!!! چرا می خوای همیشه طبق جریا ن زندگی شناکنی!! چرا خودت یه مسیر و واسه خودت انتخاب نمی کنی.. که بعدش جریان زندگیت نشه غصه ات...؟!!! چرا از زندگی و مشکلاتش واسه خودت یه غول ساختی...؟!!! می دونم که مشکل هست..غصه هست.. چیزهایی هست که باعث بشه تو بهشون فکر کنی و افکارت رو اسیر خودشون کنن! ولی به خدا تو داری روبروت رومی بینی... مگه زندگی چقدر سخته؟!!! مگه می خواد هرشب یقتو بگیره بهت بگه الی وبلی.. حق زندگی نداری... مگه زندگی اینه؟؟!!! شاید داری فکر می کنی من دارم غیر منطقی و یک جانبه حرف می زنم وخیلی از چیزهایی رو که تو حس می کنی من نمی تونم خوب حس کنم... ولی اینو بدون منم قده خودم فکر دارم ولی فکرمو مشکلاتم تلقی نمی کنم... چیزهایی که تو اسمشونو می زاری غصه...!!! اون روزی که بهم گفتی یه عالمه غصه تو دلته...و وقتی ازت چند بار پرسیدم چی؟ و تو جواب ندادی .... یهو هوری تو دلم خالی شد.. برای خودم تاسف خوردم که چرا تا حالا این همه غصه تو دلت بوده.. چیزهایی که حتی گفتنشون آزارت می ده... رو نشنیدم... شاید دوست نداری خیلی از حرفات رو بهم بگی ... شاید فکر می کنی زیادی دارم حساسیت نشون می دم ولی می دونم که یه چیزی رو الکی نمی گی و همیشه حرفای نا گفتت رو این طوری سربسته می گی... اگه یه روزی بفهمم چیزی تو دلت بوده که به خاطره شرایطت به من نگفتی.. هیچ وقت نمی بخشمت... هیچ وقت... همیشه دوست دارم بتونم به عنوان یه دوست یا هر چیزی که تو راحتی و دوست داری اسمشو بذاری.. بی دریغ کمکت کنم... حداقل اینکه میتونم حرفاتو گوش بدم... این قافله ی عمر عجب می گذرد..!!! نا گفته هات دیوونم میکنه... با ما به از این باش که با خلق جهانی...![]()
![]()
+ نوشته شده در دوشنبه سوم دی 1386ساعت 21:12 توسط سایه و پلنگش....... |
ما تنفس خداوندیم ورایحه ی دل انگیز او. خوشبختی زن نه در شکوه و افتخارات مرد است و نه در سخاوت و تمایلاتش. بلکه این خوشبختی تنها با عشقی مقدر است که قلب ها و احساسشان را یکی کند و آن ها را به عضوی واحد ازپیکره ی زندگی مبدل سازد به طوری که همچون کلامی بر لبان خداوند جاری گردند
+ نوشته شده در یکشنبه دوم دی 1386ساعت 1:17 توسط سایه و پلنگش....... |