|
حرف های دل |
|
می نویسم برای تو |
امروز نمی دونم چم شده؟؟؟!!! چرا اینقدر حرف های عجیب غریب می زنم از یه طرف دلم خیلی تنگه براش... از یه طرف از دسته خودم عصبانیم... از یه طرف کلی از کتاب هام مونده که تمومشون نکردم... از یه طرف سیستمم پکیده... از تایپ اشتباهه اون شبم هنوز عصبانیم... وای...وای...نمیدونید چقدر تو دلم آشوبه... افکارم بهم ریختست این دوری ها دیوونه ام میکنه دل و دماغ درست حسابی ندارم طبق معمول معین داره می خونه..دل منم گیج و ویج دنبالشه.. باور نمیکنی وقتی منتظره جوابه اس ام اس هات هستم دارم با خودم جوابتو زمزمه می کنم... اون وقت میگی از کجا می دونی من دارم می رسم خونه بابا عاشختم من به خدا یه بار به خودم میگم اعتدال خوبه... یه بار میگم بابا بی خیال دنیا یه بار میگم این دفعه این رو بهش میگم.. این کارو میکنم...اون کارو میکنم گرمای عشق تو چشات زبون درازم که اینقدر درازه.... ازم میگیره الحق پیشت کم میارم... راستی راستی پشت بومت ماله من شده؟! میکشمت تمامه پرهات رو میکنم... یه عالمم میاندازمت تو هوا تا بخوری زمین ولی بازم با این همه که خیلی بد جنسی..

![]()











رو 

![]()


+ نوشته شده در یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 17:3 توسط سایه و پلنگش....... |
آفاق جهان گر دست رسد در سر زلفین تو بازم چون گوی چه سرها که به چوگان تو بازم زلف تو مرا عمر دراز است ولی نیست در دست سر مویی از آن عمر درازم پروانه راحت بده ای شمع که امشب از اتش دل پیش تو چو شمع گدازم آندم که به یک خنده دهم جان چو صراحی مستان تو خواهم که گزارند نمازم چون نیست نماز من آلوده نمازی در میکده زان کم نشود سوزو گدازم در مسجد و میخانه خیالت اگر آید محراب و کمانچه ز دو ابروی تو سازم گر خلوت ما را شبی از رخ بفروزی چون صبح بر آفاق جهان سر بفرازم محمود بود عاقبت کار در ین راه گر سر برود در سر سودای ایازم حافظ غم دل با که بگویم که در این دور جز جام نشاید که بود محرم رازم تمام این پروانه ها ماله تو ۱عالمه دیگه هم ماله خودت![]()
![]()
+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم بهمن 1386ساعت 17:43 توسط سایه و پلنگش....... |
به یاد فروغ عزیزم... پاسخ بر روی ما نگاه خدا خنده می زند هر چند ره به ساحل لطفش نبرده ایم زیرا چو زاهدان سیه کار خرقه پوش پنهان ز دیدگان خدا می نخورده ایم پیشانی ار زداغ گناهی سیه شود بهتر زداغ مهر نماز از سر ریا نام خدا نبردن از آن به که زیر لب بهر فریب خلق بگویی خدا خدا ما چه غم که شیخ شبی در میان جمع بر رویمان ببست به شادی در بهشت او میگشاید..که او که به لطف و صفای خویش گویی که خاک طینت ما را زغم سرشت ماییم...ما که طعنه ی زاهد شنیده ایم ماییم...ما که جامه ی تقوا دریده ایم زیرا درون جامه بجز پیکر فریب زین هادیان راه حقیقت ندیده ایم! آن آتشی که دردل ما شعله میکشید گر در میان دامن شیخ افتاده بود دیگر به ما که سوخته ایم از شرارعشق نام گناهکاره ی رسوا نداده بود بگذارتا به طعنه بگویند مردمان در گوش هم حکایت عشق مدام! ما «هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد بعشق ثبت است در جریده ی عالم دوام ما» فروغ فرخ زاد...
+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم بهمن 1386ساعت 16:49 توسط سایه و پلنگش....... |